تبليغاتX
مدار خورشید

تلفن زنگ میخوره.درست لحظه ای که انتظار نداری.لحظه ای که فکرت درگیر فرداست  

فردا چی میشه.یعنی پایان همه چی خوشه یا...

 

تلفن زنگ میخوره.پشت خط صدایی رو میشنوی که برای یک دقیقه قدرت تکلم رو از دست میدی.صدا

 

میگه:.....ضا میدونم خودتی.نفساتو میشناسم

 

جواب بده تو رو خدا.من انقدر صبر میکنم تا جوابمو بدی.تو:(بعد از یک دقیقه)سلام...از جان.عزیزم خوبی؟

 

چه خبرا؟چه خبر از شوهرت؟

 

 

اما قضیه چیه؟برای اینکه شما هم بفهمید قضیه چیه یه فلاش بک میزنیم به تابستون دو سال پیش.اردوگاه

 

 

ارتش.ساری.فرح آباد.تو همراه مادر وپدرت رفتی تعطیلات .سر ظهر میرسین به اردوگاه و توو اتاقتون ساکن

 

میشین.وقت ناهار.میری رستوران.موقع صرف غذا چشم توو چشم دو تا پسر دو قلو میشی

 

....اد .و...اد.بعد از ناهار میری سراغشون.تو:شما دوتا..؟ اونا:آره.دوقلوییم.تابلوء که.به هم معرفی میشید و رفاقت

 

شکل میگیره.عصر همون روز توو آلاچیق

 

 

های ساحلی.دو تا دختر نشستن. دوستات سر صحبت رو باز میکنن.وبا هم رفیق میشن.تو میری کنار دریا روی

 

 یه نیمکت که بعد وقتی غرق افکارتی

 

 

یه دختر همه چی تموم میاد واون سر نیمکت میشینه.داره توو دفترش یه چیزایی مینویسه.تو کنجکاوی ولی دلت

 

نمیخواد مزاحمش بشی.اون میفهمه.

 

 

دختر:خوب حرفتو بزن.چشمات داد میزنن میخوای سوال بپرسی.تو جا خورده میگی:آره.میشه بدونم چی

 

مینویسی.؟ دختر:با خنده:آره.خاطراتم

 

شعرام.کارای سپیدم.چیزایی که دوست دارم.تو:جدی.شعر میگی؟آخه منم تازگیا ترانه میگم.دختر:پس

 

باید احساس همو درک کنیم.چون یه اشتراک

 

 

بزرگ داریم.و...با هم دوست میشید.میاد کنار تو میشینه وکلی با هم حرف میزنید.تو تا قبل از این فکر

 

میکردی دوست شدن با یه دختر کار شاغیه.

 

 

اما حالا...اون میگه متولد62 و تو میگی من63.اون میگه دانشجوی هنرم.تو میگی من مکانیک میخونم..میگه

 

اسمم...از.تو میگی.منم ...ضا.با هم دست

 

 

 میدین وتا شب حرف میزنین.

 

 

فردا شب یهو بارون میگیره.و تو عاشق بارونی.همه توو آلاچیقن وتو تنها نفری که کنار دریا رو نیمکت

 

 نشسته .تو توو حال خودتی.با بارون عشق

 

بازی میکنی ومیخونی.یه لحظه احساس میکنی سر یه نفر رو شونه هاته.نگاه میکنی.باورت نمیشه.دختری

 

 که تازه یه روزه با هم اخت شدین کنار تو زیر اون بارون نشسته وتازه سرشو گذاشته روی شونه های تو.

 

تو بهت زده ای.اون دستتو میگیره ومیبوسه ومیگه بخون.تو میخونی واون زمزمه میکنه.هیچکس هواسش

 

 

به شما نیست.غیر از دو تا خواهر کوچیکترا ودوتا دوستت.همه رفتن.فقط تویی ویه دختر که سرش رو

 

 شونه هاته و بارون شدی والبته دریا وخدا.اون پا

 

میشه روسریشو ور میداره موهای سیاه بلندشو میریزه رو شونه هاش وسرش رو میذاره روی پات ومیگه بخون

 

دیگه.تو مست مستی.مست اون دختر

 

 

میخونی ودست میکشی روی موهاش.اما نمیدونی اونم کاملا مست تو شده.دستتو میگیره وباز میبوسه.میگه بیا یه

 

چیزی در گوشت بگم وبعد تلاقی

 

لبها.طعم شیرین لبهای دختر زیز قطره های شور بارون.طعم فوق العاده ای.روز بعد همه کنار دریا نشستید تو

 

عاشقانه های زیبا رو میخونی.بعد تو

 

خواهر کوچیکه از ترانه های زبان های مختلف میخونه.باز هم تنهایی با عشقت.میگه:بیا یه قولی بدیم بهم.میگم

 

بگو.میگه بیا رابطمونو تا زندگی مشترک ادامه

 

بدیم.تو شک داری که بشه.اما میگی آخه چه جوری.میگه تو ومن نهایتا 8سال دیگه میخوایم درس بخونیم.

 

توو این هشت سال اول نامزدی میگیریم

 

بعدم عقد میشیم.صبر میکنیم درسمون که تموم شد رفتیم سر کار ا.نوقت رسما عروسی میکنیم.میگی من حرفی

 

ندارم.اردو تموم میشه.شب قبل از اتمام

 

اردو.دوتایی حرفاتونو زدین.نیم ساعت توو چشم هم نگاه میکنین.میخواین یه چیزی بگین اما نمیشه.بعد بغض

 

جفتتون میشکنه.تقریبا دو ساعت فقط گریه

 

میکنید.برمیگردی تهران.رابطه ادامه پیدا میکنه تا 6ماه پیش.برای کاری مجبوره بره.یک ماه ونیم پیش.یکی از

 

میادین شلوغ تهران.داری راه میری که یهو

 

یه چهره به نظرت آشنا میاد.خودشه.اما یه پسر باهاشه.برمیگردی به راهت ادمه بدی.از پشت سر یکی صدا میزنه

 

اسمتو.میدو بهت میرسه ودستتو میگیره ومیبره.

 

رستوران.سه نفری سر یه میز.طعم بوسه آخر زیر لبهات ماسیده.بغض داره خفت میکنه.دختر هم همین حس

 

وداره.میگه این آقا...ان.همسرم.یعنی عقد کردیم.توو مدتی که نبودم این اتفاق افتاد.برمیگرده رو به همسرش و

 

تو رو معرفی میکنه وهمه ماجرا رو میگه.اون پسر آأم بزرگی بود.چون بهت میگه.آقا...ضا

 

من نظر...از رو نمیدونم.اما تو حالا دوست مشترک مایی.من حرفی ندارم که با هم در ارتباط باشید وباشیم.ویه

 

حرفی میزنه که میرسی به حس انفجار

 

میگه:اگه....از به من میگفت که چنین پسری با این همه بزگی وخوبی توو زندگیش هست خودمو میکشیدم

 

کنار.بعد از رستوران شمارتو میدی و

 

میای سمت خونه.

 

حالا یک ماه ونیم گذشته.تو تو فکر فردایی.تلفن زنگ میخوره.صدای پشت خط آشنا ترین صدای زندگیته

 

.تا یک دقیقه نمیتونی حرف بزنی.

 

صدا:الو...د  منم ...از.میدونم خودتی.من نفساتو میشناسم.و.....میگی سلام عزیزم.خوبی.؟چه خبر از

 

شوهرت؟میگه:قبلا یه چیز دیگه صدام میکردی.میگی:خانومم

 

 

گلم.چه خبر.میگه این شد یه چیزی.الان...ان همکنارمه.صدات رو ایفون.سلام علیک میکنی....از میگه:...د ما

 

 بعد ماه رمضون جشن عروسیمونه.تو مهمون

 

ویژه اونشبی.به همین خاطر سه ماه قبلش دارم میگم بهت  باید بیای.اگه نیای با ماشین عروس میایم دم خونتون

 

انقدر بوق میزنیم تا بیای.میگی:ببین بذار

 

نیام.من آرزومه تو رو توو لباس عروس ببینم اما به خدا هر دومون اون خاطرات میاد توو ذهنمون شب کوفتمون

 

میشه.میگه:من نمیدونم.اگه نیای باعث

 

میشی سر سفره نشینم.پس بیا خوب؟تو مگه منو دوست نداری؟مگه عاشقم نیستی؟پس بیا وثابت کن.میگی

 

باشه.و....

 

الان داغونی.دعوت شدی به عروسیی که قرار بود 8 سال دیگه خودت دومادش باشی.هم خوشحالی از ته

 

 دل.هم غم وجودتو گرفته.فکر فردا هم ریختت به هم.

 

تو موندی واین تناقض دیوانه کننده احساسات.خدایا کمک کن.تنهام نذار.میدونم این یه امتحانه.خودت دستمو

 

بگیر وردم کن از این پل.و....

+ ساعت 22:3 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

راهمو سد کردی رفیق

شنبه 16 تیر1386

دنبال دوست میگردم.دنبال معنی دقیق کلمه دوست.رفیق.رفاقت.نارفیقی.فکر کنم باید خودم بگردم

وپیداش کنم.تووی این گشتنها شما رو هم همپا میکنم تا با هم برسیم به معنی رفاقت.

ماجرا خوب شروع میشه.یه جایی که همه هستن تو هم هستی با یکی از اون جمع گره میخوری.

با هم صمیمی میشید.البته بعد جمعتون میشه سه نفر.بعد چهارمین نفر که جنسش مخالف

شماست(مونث)میاد وتو بهش علاقه پیدا میکنی.تا اینجا داشته باشید تا یه فلاش بک بزنیم به

اول آشنایی شما سه نفر.تو از نظر سنی بین اون سه نفر وسطی هستی.اولی یه سال از تو

بزرگتره وسومی دو سال کوچیکتر از توء.طبعا دونفر اول درک وفهمشون تکامل پیدا کرده ونفر سوم هم

در حال تکامل.هر سه هنرمندید.رفاقتتون فقط به دیدارای هفتگی نیست.رفیق صحبتهای شبانه هم

هستید.تو با اولی در واقع یک نفرید.چون بلدید اولین اصل رفاقت رو.اینکه توو هر رابطه ای اگر اون رابطه

بخواد دووم داشته باشه لازمه اش اینه که دوطرف قضیه کامل همو بشناسن تا بتونن توو موقعیت های

مختلف خودشونو جای طرف مقابل بذارن.این باعث میشه که خیلی از مسائل وسوءتفاهمات حل شه.

حالا نفر سوم این اصل وبلد نیست.البته آدم دوست داشتنی وقابل احترامیه اما روحش مریضه.میگم

چرا.صبر کنید.رفاقت تو با اولی از یه سوال شروع میشه:ببخشید چی گوش میدی؟ اولی:بیا تو هم

گوش کن.مارتیک.خوش.تو:من عاشق مارتیکم.تو چه خوش سلیقه ای.اسمت چیه؟اولی:.....ید

تو:منم.....ضا.به همین راحتی شروع میشه.با سومی هم توو صحبتهای گروهی آشنا میشی.

  آخه اون کارش متفاوته یعنی داره یه کار پر ریسک میکنه.اما وارده.این رفاقتها ادامه پیدا میکنه تا

اینکه اون خانم که از تو۵سال کوچیکتره وارد قضیه میشه.اول اون میاد طرف تو.تو هم گرفتارش میشی.

دوست سومی هم میدونه که تو دلت گیره.اما رفتارش با اون دختر تو رو دتچار شک میکنه.آخه اون

دخترم به جای اینکه راجع به تو با خودت حرف بزنه با رفیقت حرف میزنه.با اون صمیمی تر از توء و

این تو رو به ورطه شک بیمار گونه میندازه.اما از یه چیز مطئنی.این دوتا دارن منو اذیت میکنن.آره

در مورد اون دختر تووی جای رسمی مینویسی از این جا و این اشتباه تو یه دوست سوء استفاده

میکنه در واقع هر دو تای اون آدما(سومی وچهارمی)باهات بازی میکنن.ماجرا یه متن کوتاهه که برای

همه فرستاده شده.بعد دختر هرچی میتونه به تو میگه ومیره.دیگه جوابتو نمیده.تو هم آدمی هستی

که نمیتونی ببینی یه نفر از تو رنجیده.این عذابت میده.پس عذاب میکشی که چرا دختر رو رنجوندی.بعد

چند وقت میفهمی بازی خوردی.رفیق سومی هم میگه تو مانع پیشرفتشی.تو سر اون دختر افسرده

شدی و رفیقت نمیخواد که با تو بودنش باعث افسردگیش بشه.تو اول گیجی....ی چنین آدمی نبود.

چرا این حرفو میزنه.بعد میفهمی که اینم یه بازیه.پس حالا تصمیمت رو گرفتی که یه جای درست

ضربت رو بزنی.دلت شکسته.اما مومنی به اینکه خدایی هست که آه ـدلت رو بشنوه.میدونی دل

شکستن پاخوری داره.رفیق اولی همدمت هم تو یه ماجرای عاطفی ۴ساله گیره.اونم تصمیمشو گرفته.

تو از تموم اطرافت خبر داری.اما یه معجزه میشه.نه دوتا معجزه.دو تا دوست پیدا میکنی.دو تا غیر

همجنس.یکیشون یکی رو داره.اما با هم مثل خواهر وبرادرید.دومی اما مثل خودته.کاملا همو

میفهمیدواین یعنی معجزه.خدایا ممنون.تو الان سه نفر رو داری.رفیق اول یا بهتر بگم همزادت

رفیق دوم وسوم که دخترن ولی همتون همو میفهمید.مشکلات همو میشنوید.به هم کمک میکنید

با همید.دیگه بیشتر از این چی میخوای؟خدا که با توست.اون دونفرم که دلتو شکستن پا میخورن.

تووی اون جمع هفتگی هم که همه بهت احترام میذارن.خودت که خودت رو قبول داری.سه تا

همزادم که داری.این یعنی همه چیز:نه تو تنها نیستی.ای عزیز گلریز عشق یعنی همه چیز.

پس باید زندگی رو دوست داشته باشی.همه چیز روبراهه.خدا رو شکر کن.اگر  معجزه رو باور داشته

باشی مطمئن باش اتفاق میافته.فقط باورکن.همین.تابعد...

+ ساعت 21:9 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

جلسه نقد آلبوم "فقط نگاه میکنم"با صدای "حمید حامی" وبا حضور:حامی.رضا تاجبخش.بامداد بیات

وکلیه عوامل آلبوم فوق وبا حضور هنرمندان مطرح موسیقی کشور وبا اجرای زنده حمید حامی در

روز پنجشنبه۲۱/۴/۸۶ در محل خانه ترانه واقع در:خیابان یوسف آباد.پارک دانشجو(شفق) سالن

آمفی تئاتر از ساعت۲بعد از ظهر الی۵بعد از ظهر برگزار میشود.

ورود برای عموم آزاد است.

باتشکر خانه ترانه

+ ساعت 21:35 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

سلام.فعلا فقط میخوام بگم دوستانی که مایلند از چند وچون مراسم تولد استاد بیات که در خانه ترانه

برگزار شد اطلاع پیدا کنند میتوانندبه وبلگ خانه ترانه مراجعه کنند وگزارش مراسم رو به همراه چند

 عکس از مراسم مشاهده کنند.همیین.....تا بعد...

+ ساعت 11:37 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

نمیخوام نمیتونم باورکنم.سه بار خبر مرگشو دادن.ولی این بار تا سه شد بازی تمومشد.دفعه سوم

خبر راست بود.اولش فکرکردم بازم شوخیه.ولی نه.همه چی خبرازدرست بودن خبر میداد.از بچه گیم

نه هممون از بچه گی باصداش قد کشیدیم.خوب یا بد بودنش هیچ ربطی به ما نداره.خودشه وخدای

خودش.اما برای مردم از دیدمردم اون بهترین بود.بهترین آدم.بهترین زن.بهترین خواننده.گرم وصمیمی

وبا یه صدای موندگار.فروغ راست گفته:تنها صاست که میماند.صداش موند.آره مهستیم رفت.نمیخوام

تسلیت بگم.مگه مرگ تولد دوباره نیست.پس مهستی عزیز تولد جدیدت مبارک.سحر خانم تولد

مادرتو تبریک میگم.شما از امروز به بعد تو چشم تک تک ایرونیا میتونی نگاه کنی ومادرت رو ببینی.

این چیز کمی نیست.به همه دوستدارانش وبه مه شما تبریک میگم تولد مجدد مهستی عزیز رو.

 

شاید اگر دائم بودی کنارم

یه روز میدیدم که دوست ندارم

می خوام برم که تا ابد بمونم

سخته برای هر دومون میدونم

فکر نکنی دوری و اینجا نیستی

قلب من اونجاست تو تنها نیستی

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

میشنوه حرفو ولی بی جوابه

رفتنه من شاید یه امتحانه

واسه شناخت تو تو این زمونه

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدنم قشنگه

 

مراقبه گلدونه اطلسی باش

یه وقتایی منتظره کسی باش

کسی که چشماش یه کمی روشنه

شاید یه قدری هم شبیهه منه

کسی که چشماش کمی روشنه

شاید یه کمی شبیهه منه


شاید اگر دائمم بودی کنارم....

فکر نکنی....


کسی که چشماش ...

+ ساعت 2:20 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

تمامي حقوق متعلق به سازنده اثر مي باشد

كپي از مطالب وبلاگ تنها با ذكر نام منبع امكان پذاير است