تبليغاتX
مدار خورشید

بابایی پدر مرد خونه

شنبه 6 مرداد1386

 

                       

 

شاعر دنیا من اگه بودم آغاز شعرم با کلام پدرم بود

 

تشنه تو صحرا من اگه بودم آب حیاتم تووی دست پدرم بود

 

وای اگه گندم پوست تنم بود اون که با دستاش منو میکاشت پدرم بود

 

ریشمو توو خاک اگه میذاشت پدرم بود

 

سلام.امروز عید.امروز روز پدر.به همتون تبریک میگم.خوش به حال اونهایی که الان پدرشون کنارشون

ودارن با باباییشون خوش میگذرونن.الان که دارم مینویسم تنهام.تنهای تنها.مادرم نیست وپدرمم

به دلیل کارش رفته مسافرتومسابقات آسیایی والان بیشتر از هر موقعی که کنارم نیست جای خالیشو

حس میکنم ودلم براش تنگ شده گرچه میدونم فردا شب میاد اما روز پدر باشه وپدر خونه نباشه.

میفمید حرفمو؟پدرمو خیلی دوست دارم.خیلی با هم بحث میکنیم.خیلی وقتا از کارام ناراحت میشه

و باهام دعوا میکنه.منم داد وفریاد میکنم و یه چند ساعتی سراغش نمیرم.اما مگه میشه؟دلم طاقت

نمیاره.از این که ناراحتش کردم عذاب میکشم.میرم و آروم میبوسمش منتشو میکشم و میخوام

که منو ببخشه.البته امسال شانس آوردم بابام نیست.چون هیچی پول نداشتم تا کادو بخرم.در عوض

همینجا قول میدم آخر ماه جبران کنم.دیروز اولین کاری که کردم زنگ زدم به سه تا از دوستام که

پدرشون متاسفانه فوت کرده وعید وروز پدر رو بهشون تبریک گفتم.انگار دنیا رو دادم بهشون.خیلی

خوشحال شدن.دیشب داشتم فکر میکردم اگر خدایی نکرده یه روزی زبونم لال بابام برای همیشه

نباشه چیکار میکنم.یهو گریم گرفت.درد عجیبیو توو وجودم حس کردم.اما حالا میخوام هم به بابای خودم

وهم به پدران همه دوستام وهمه پدرای ایرونی روز پدر رو تبریک بگم وبگم مادر همه چیزه ولی پدر

ریشه است.پدر عمره.پس باباهای مهربون روز پدر مبارکتون باشه.سایتون صد سال دیگه رو سر ما.

همین.تابعد.....

راستی اینم از زبون پدرها.کار دوست خوبم افشین سیاهپوش:

 

پسرم بزرگ شدی لالاییام یادت نره

 

چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 

چقدر نوازشت کنم تا تو به باور برسی

 

این دو تا دستای منه توو اون روزای بیکسی

 

وقتی بابای قصه هات خم شده پیش روی تو

 

اگه چروک صورتم میبره آبروی تو

 

لالاییام یادت نره لالاییام یادت نره

 

انقدر برات قصه میگم دوباره خوابت ببره

+ ساعت 12:2 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

جوابیه

چهارشنبه 3 مرداد1386

علت به روز کردنم فقط پاسخ به یک نظر خصوصیه واینکه قسمت نظرات باز هم خراب تشریف دارن.

اما:سلام دوست عزیزم.نمیدونم چه قدر و به چه اندازه من رو میشناسی.اما در جواب نظراتت:

دوست گلم درست میگی یکم شبیه افسانه است.اما خیلی مواقع افسانه ها از دل واقعیتها

بیرون اومدن.این مطلبی که خوندی کاملا واقعیته.واقعیتی که من دو سال درگیرش بودم.

دوما این نثر من در اوردی که شما میگی توو اصول ودروس قصه نویسی بهش میگن خاطره نگاری

یا خودنگاری.نویسنده ای که نتونه خودش بهتر بگم زندگی خودش رو روی کاغذ خوب بنویسه نمیتونه

قصه ای رو که زاده تخیلشه خوب بنویسه.من اگه میخواستم قصه بنویسم قصه ای دروغی رو

جوری مینوشتم که خوانندگان وبلاگ با همه وجودشون باور کنن.به قول استاد تقوایی ذهن قصه پردازی

دارم.سوما من انقدر نوشتم ودستم سیاه شده که دیگه غلط املایی نداشته باشم مثل بعضی ها.

چهارما انقدر توو مجلات مختلف قلم زدم که حالیم باشه چی میگم.

اما باز خوشحالم که با شما آشنا شدم.فقط حیف که نشانی از خودتون نذاشتید تا با شما تماس

بگیرم.خوشحال میشم اگر افتخار بدید تا از نزدیک با هم صحبت کنیم.چه در دنیای مجازی چه در

عالم واقعیت.پس منتظرتون هستم.تابعد...ضمنن دوستان اینجا نظر بدید چون بلاگفا کلا شوخیش

گرفته با من.نظرات پایین هم خراب شده.حالا باز هم امتحان کنید شاید شد.اگر شد به صاحب این

کلبه هم خبر بدید.تا بعد...

+ ساعت 20:42 نويسنده محمدرضا شیرزاد |

تمامي حقوق متعلق به سازنده اثر مي باشد

كپي از مطالب وبلاگ تنها با ذكر نام منبع امكان پذاير است